.
|
دیگر باران کافی نیست...بگو تگرگ بیاید!
این وبلاگ واقعیست!!!!!!!!
دوشنبه 19 فروردین ماه سال 1392 :: 19:03 :: نویسنده : نگین
باز باران با تمام بی کسی های شبانه می خورد بر مرد تنها من به پشت شیشه تنهایی افتاده نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند کجای اشک یک بابا نمی دانم چرا مردم نمی دانند یاد آرم روز باران را مادرم افتاد بشنو از من کودک من و باران من و تو درد و غم دارد دوشنبه 19 فروردین ماه سال 1392 :: 19:00 :: نویسنده : نگین
آمد به طعنه کرد سلامی و گفت : مُرد گفتم: که؟! گفت آنکه دلت را به من سپرد وانگه گشود سینه ودیدم که اشک عجز تابوتِ عشق من به کفِ نور می سپرد دوشنبه 19 فروردین ماه سال 1392 :: 18:59 :: نویسنده : نگین
شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم در آن یک شب خدایا من عجایب کارها کردم جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم خدا را بنده ی خود کرده خود گشتم خدای او خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین هر آن چیزی که از اول بود نابود و فنا کردم نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم نمازو روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم وثاق بندگی را از ریاکاری جدا کردم امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال نه کس را مفتخور و هرزه و لات و گدا کردم نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد به مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک قلوب مردمان را مرکز مهر و وفا کردم سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم دگر قانون استثمار را زیر پا کردم رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم نه بر یک آبرومندی دوصد ظلم و جفا کردم نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم نگویندم که تاریکی به کفشت هست از اول نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم خداوندا نفهمیدم خطا کردم ....
کفرنامه کارو دوشنبه 19 فروردین ماه سال 1392 :: 18:57 :: نویسنده : نگین
شب سیاه ، همانسان که مرگ هست قلب امید در بدرومات من شکست سر گشته و برهنه و بی خانمان ، چو باد آن شب ،رمید قلب من ، از سینه و فتاد زار و علیل و کور بر روی قطعه سنگ سپیدی که آن طرف در بیکران دور افتاده بود ،سکت و خاموش ، روی کور گوری کج و عبوس و تک افتاده و نزار در سایه ی سکوت رزی ، پیر و سوگوار بی تاب و ناتوان و پریشان و بی قرار بر سر زدم ، گریستم ، از دست روزگار گفتم که ای تو را به خدا ،سایبان پیر با من بگو ، بگو ! که خفته در این گور مرگبار ؟ کز درد تلخ مرگ وی ، این قلب اشکبار خود را در این شب تنها و تار کشت ؟ پیر خمیده پشت ؟ جانم به لب رسید ، بگو قبر کیست این ؟ یک قطره خون چکید ، به دامانم از درخت چون جرعه ای شراب غم ، از دیدگان مست فریاد بر کشید : که ای مرد تیره بخت بر سنگ سخت گور نوشته است ، هر چه هست بر سنگ سخت گور از بیکران دور با جوهر سرشک دستی نوشته بود آرامگاه عشق دوشنبه 19 فروردین ماه سال 1392 :: 18:57 :: نویسنده : نگین
از شمال محدود است ، به اینده ای که نیست به اضافه ی عم پیری و سایه ی مخوف ممات از جنوب به گذشته ی پوچی پر از خاطرات تلخ گاهی اوقات شیرین مشرق ، طلوع آفتاب عشق ، صلح با مرگ شروع جنگ حیات مغرب ، فرسنگها از حیات دور ، آغوش تنگ گور غروب عشق دیرین این چه حدودیست ! ایا شنیده ای و میدانی ؟ حدود دنیای متزلزلی است موسوم به : جوانی دوشنبه 19 فروردین ماه سال 1392 :: 18:52 :: نویسنده : نگین
دوش مست و بیخبر بگذشتم از ویرانه ای
شاعر تنها
شنبه 27 آبان ماه سال 1391 :: 22:36 :: نویسنده : نگین
می خواستم پر بگیرم...پر بگیرم ، پرواز کنم ، و بر اوج آسمان ها ، از اوج آسمان ها ، فریاد بکشم که ای دوپایان چهارپا صفت خوشبخت : به دادم برسید... ببینید این سایه های صامت و یخ بسته ی مرگ ، در تیرگی این سکوت سیه دل ، از جان من چه می خواهند ؟!
باور کنید آن شب ، شب وحشتناکی بود ! وحشتاک چرا ؟ شب وحشت بود ! وحشت از تنهایی فریاد شکنی که هیچ دلش نمی خواست مرا تنها بگذارد ! وحشت از جیغ و داد بادهای سرگردان ، که در و دیوار کلبه ی محقرم را دیوانه وار به گریه انداخته بودند !...
اصلاَ ً من آن شب از همه چیز می ترسیدم ! حق داشتم ! برای اینکه آن شب همه و هرچه در اطراف من بود ، از دیوار ترک خورده ای که داشت به سرم خراب می شد ، تا گل سرخ پژمرده ای که گلدان سر شکسته ام ، تابوت طراوت از یاد رفته ی او بود ، بر همه چیز ، سایه ی سنگینی از وحشت یک فاجعه ی پیش بینی نشده موج می زد .
قلبم داشت در چهارچوب سینه ام منفجر می شد...ضربان قلبم آنقدر شدید بود که ساعت رنگ پریده ام را از نفس می انداخت ، نمی دانستم چه کار کنم ؟ بلند شدم به هر فلاکتی بود ، خودم را به نزدیک پنجره رساندم... پنجره ی بدبخت زیر دست و پای باد وحشی ، بیچاره شده بود ، احساس کردم که می خواهد از لابلای دیوار فرار کند ! محکم چسبیدمش که اگر رفت مرا هم ببرد ، ولی نرفت ! نظری به آسمان افکندم.. خاک بر سر آسمان دلش صد بار بدتر از دل تپش رمیده ی سینه ی دریده ی درد آفریده ی من ، گرفته تر بود ! ستاره ها همه مرده بودند ! و مشتی ابر ظلمت بار ، در تراکم یک سیاهی وهم انگیز ، همه ی آنها را همراه با مشعلدار کاروان های آسمان پیما ، که در قاموس طبیعت ، ماهش می نامند ، در قبرستان بدون خاک آسمان ، به خاک سپرده بود ! فکر کردم که پهنه ی آسمان چقدر به زندگی من شبیه است ! چه ستاره ها که در پهنه ی زندگی من در گمنامی یک سرنوشت گمنام ، مردند.. و چه آرزوهای لطیف تر از لطافت ماه ، که در پژمردگی جوانی جوان مرده ام ، ناکام و تیره فرجام ! پژمرده اند ! دلم می خواست خودم را کمی بیشتر ، تا صبح ، با این گونه خیالات مشغول می کردم ، ولی مگر می شد ؟ آن وحشت مبهم ، استخوان هایم را آب می کرد ! ناگهان فکرخوبی به نظرم رسید : تصمیم گرفتم برای نخستین بار همسایه ام را بخواهم ، تا در تحمل این تنهایی طاقت فرسا مرا یاری کند : گفتم : همسایه ی من.. شما که نمی دانید همسایه ی من که بود ، پس گوش کنید . بگذارید اول بطور مختصر شما را با او آشنا کنم... همسایه ی من بیوه زن زیبایی بود که بیست و چهار پاییز بیشتر ندیده بود . اینکه نمی گویم «بیست و چهار بهار» برای اینست که در طبیعت انسان های گرسنه ، بیشتر از دو فصل وجود ندارد : پاییز... و زمستان ! در سرتاسر زندگی محنت زده شان این پاییز لخت و دوره گرد است که صورت زندگی بخت برگشته شان را نوازش می دهد ؛ و زمستان هنگامی فرا می رسد ، که قلب انسان گرسنه ، در سینه ی سرما زده ی فقر ، مثل مرغ سر بریده ، جان می کند... باری ، این بیوه زن بدبخت ، بر عکس بخت زشتی که داشت ، آنقدر زیبا بود که من از ترجمان زیبائیش عاجزم . نگاهش مظهر یک حسرت بی تمنا بود : لبانش ، ترجمان سکوت ناکامی یک عشق : موهایش ! پریشانی یک مشت فریاد پریشان که شیون سکوت در بدرشان کرده بود !. خودش یکبار به من گفت که نامش «لائورا» است . «لائورا» ظاهراً هیچ کس را جز دختر سه ساله اش را ، که پاکنویس تمام عیار مادرش بود، نداشت!... در عرض یکسالی که با او همسایه بودم ، هیچ کس حتی یک بار سراغ او را نگرفت ، خودش هم جز برای خرید از سر کوچه ، پا از منزل بیرون نمی گذاشت !
در تمام مدت یک سال ، تنها یکبار با من حرف زد و آن روزی بود که دخترش از پله ها افتاد و پای چپش شکست... تنها آن روز بود که از من خواست به سراغ طبیب بروم... رفتم... با چه اشتیاقی ، چه شوری ؛ خدا می داند... برای اینکه می دانستم لااقل به این وسیله می توانم برای نخستین بار داخل زندگی او شوم... شدم ، همان روز وقتی طبیب کار خود را انجام داد و رفت ، سر صحبت را با او باز کردم... ولی در مقابل هر صد کلمه ای که حرف میزدم تنها یک کلام پاسخ می شنیدم :
«نه»، «شاید» ، «خدا می داند».... همین! ولی خوب . من از همین کلمات ناقص و نارسا ، خیلی از چیزها را می توانستم بفهمم . وانگهی اتاق او از سرگذشت دردناک دو انسان تیره بخت ، داستان ها داشت ! سرگذشتی آمیخته به یک عشق ، عشقی آمیخته از چوبه ی دار ناکامی ! در یک طرف اتاق تخت خواب رنگ و رو رفته ی فرسوده ای بود که قشر ضخیمی از گرد ، رختخواب در هم ریخته ی آن را می پوشاند . معلوم بود از مدت ها پیش کسی در این بستر آشفته ، نخفته بود.. و آن قشر گرد، از چند قطره عرق سرد ، که انسان محتضری سالها پیش عشقی آمیخته در گرمی آن بستر بی صاحب ، به عنوان آخرین قطرات یک مشت اشک راه گم کرده ، تحویل داده بود ، حکایت می کرد . بالای آن تخت خواب ؛ در واقع تنها زینت اتاق ، یک تابلوی گرد گرفته ی نقاشی بود . تابلو ، گاریچی پیری را نشان می داد، که چرخ گاری اش به گل فرو رفته بود و گاریچی بدبخت ، دستی به ریش سپید گذاشته بود، بصورت اسب نحیف خود نگاه می کرد . مثل اینکه از اسب خواهش می کرد که :«... به هر وسیله هست چرخ را از گل بیرون بکش... بچه ام... گرسنه است ..!..
مدتها به این تابلو نگاه کردم ، دلم می خواست می دانستم کار کیست ؟ با چشمان اشک آلود پرسیدم که :« خانم.. این تابلو...» نگذاشت حرفم تمام شود ، بلند شد ، آهسته بیرون رفت ، و من از پشت در صدای او را شنیدم : زار زار گریه می کرد . وجود من در آن لحظات یک پارچه تأثر بود . دلم داشت کباب می شد . بلند شدم ، پیشانی بچه را که داشت بی سر و صدا می نالید بوسیدم و بدون آنکه خداحافظی کنم ، به اتاق خود رفتم . فراموش نکنم که علاوه بر آنچه درباره ی اتاق او گفتم ، پیانوی کهنه ای هم در پرت ترین گوشه ی اتاق دیدم که دو شمع یکی نیم سوخته و دیگری تمام سوخته در دو طرف آن ، از دندانه های سپید پیانو پاسداری می کردند!... این دو شمع که می داند ؟ شاید مظهر دو قلب آتش گرفته بود ؛ دو قلبی که یکی شان پاک خاکستر شده و رفته بود ، و یکی داشت خاکستر می شد !... پیشنهاد میکنم حتما این داستان زیبا را تا اخر بخونین چون فوق العاده است ادامه مطلب ... پنجشنبه 18 آبان ماه سال 1391 :: 21:08 :: نویسنده : نگین
نه من دیگر بروی ناکسان هرگز نمی خندم دگر پیمان عشق جاودانی
می گفت: ای شاعر.. آخر زمانی روح تو وسعتی بی پایان داشت.. بر وسعت روح تو چه گذشت؟! فریاد کردم: خاموش! با من دیگر از وسعت روح حرف نزن!... همه، هرچه تنگ نظری دیدم در وسعت روح خودم گم کردم.. آنقدر گم کردم تا وسعت روحم پر شد..پر شد از یک مشت تنگ نظری های گمشده!...
کارو پنجشنبه 18 آبان ماه سال 1391 :: 21:01 :: نویسنده : نگین
گل سرخی به او دادم گل زردی به من داد..! برای لحظه ای ناتمام قلبم از تپش ایستاد. با تعجب پرسیدم: مگر از من متنفری؟! گفت نه. باور کن نه؛ ولی چون تو را واقعاً دوست دارم نمی خواهم پس از آنکه از من کام گرفتی برای پیدا کردن گل زرد زحمتی به خود بدهی...
برگرفته از کتاب شکست سکوت کارو جمعه 26 خرداد ماه سال 1391 :: 15:10 :: نویسنده : نگین
پروردگارا!این نامه را از بنده ای از بندگان تو به تو می نویسد که بدبختی بمفهوم وسیع کلمه-در زندگی بی پناهش بیداد می کند.. جمعه 26 خرداد ماه سال 1391 :: 14:54 :: نویسنده : نگین
شنبه 29 بهمن ماه سال 1390 :: 18:39 :: نویسنده : نگین
برو ایدوست ، برو ! ببرش تحفه ز بهر پدرت ، گرگ پدر !
نویسنده:شاعر عزیز و گرانقدر کارو یادش گرامی یکشنبه 22 اسفند ماه سال 1389 :: 20:29 :: نویسنده : نگین
هر بار که مرا می دید ساعت ها گریه می کرد! آخرین بار که به سراغم آمد دیوانه وار می خندید! وقتی حالت استفهام را در نگاه من دید با طعنه گفت: تعجب نکن که چرا می خندم من دیگر آن زن سابق نیستم! بس بود هرچه تو قاه قاه خندیدی و من های های گریستم!... تازه حرفش را تمام کرده بود که قطره اشکی سرگردان در گوشه چشمش لنگر انداخت؟ با طعنه گفتم: بنا بود گریه نکنی..پس این قطره اشک چیست؟! اشک را با دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت: این؟!..این اشک نیست. نقطه است! می فهمی؟! نقطه..این آخرین نقطه ایست که به آخرین جمله ی آخرین فصل کتاب ایمانم به عشقِ مردان گذاشتم! من دیگر به هیچ چیز مردان ایمان ندارم جز به یکپارچگی شان...یکپارچگی در نامردی!...
؛کارو؛ چهارشنبه 28 مهر ماه سال 1389 :: 08:45 :: نویسنده : نگین
هنوز کاملا در قبر زندگی جابجا نشده بودم که یکباره احساس کردم دستی آشنا و مضطرب سنگ قبرم را می کوبد |
منوی اصلی موضوعات آخرین مطالب آرشیو وبلاگ پیوندها لوگو
آمار وبلاگ تعداد بازدیدکنندگان: 132562
|
|